|
شنبه 11 آذر 1391برچسب:, :: 1:21 :: نويسنده : حسین
ازخدا پرسيدم : خدايا چطور مي توان بهتر زندگي كرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ
تاسفي بپذير ، با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون هيچ ترسي براي آينده آماده شو . ايمان را نگه دار و ترس را به گوشه اي انداز . شك هايت را باو رنكن و هيچگاه به باورهايت شك نكن ... زندگي شگفت انگيز است ، فقط اگر بدانيد كه چطور زندگي كنيد . مهم اين نيست كه قشنگ باشي ، قشنگ اين است كه مهم باشي ! حتي براي يك نفر . مهم نیست شير باشي يا آهو ، مهم اين است كه با تمام توان شروع به دويدن كني . كوچك باش و عاشق .. كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را بگذار عشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو با كسي موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن فرقي نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران... زلال كه باشي ، آسمان در تو پيداست ... ![]()
شنبه 11 آذر 1391برچسب:, :: 1:14 :: نويسنده : حسین
با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا
با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست
چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب
تو دلیل من برای حیات بودی و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است
![]()
پنج شنبه 9 آذر 1391برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : حسین
نمیدانم پس از مرگم که آید بر مزار من که بنشیند به سوگ من سیاه چشمی سیاه بر تن کند یا نه ، ترا سوگند به جان دلبرت سوگند مرا هم یاد کن آن شب که من در زیر خاک سرد تنهایم . . .
![]()
پنج شنبه 9 آذر 1391برچسب:, :: 22:4 :: نويسنده : حسین
دیشب در جاده های سکوت در ایستگاه عشق هر چه منتظر ماندم کسی برای لمس تنهاییم توقف نکرد و من تنهاتر از همیشه به خانه بر گشتم . . . ![]()
دو شنبه 6 آذر 1391برچسب:, :: 22:20 :: نويسنده : حسین
از امروز شعر من مخاطب ندارد ، مخاطب شعرهایمـــ به سادگی یک لبــــــــــــــخند رهایم کرد…!
![]()
دو شنبه 6 آذر 1391برچسب:, :: 22:12 :: نويسنده : حسین
انگار قرار نیست با تو بی حساب شوم
سالهاست که رفته ای اما... هنوز هم اشکهایم دارند حساب "دیدنت"را با چشمهایم صاف میکنند...
![]()
دو شنبه 6 آذر 1391برچسب:, :: 21:42 :: نويسنده : حسین
شبها وقتی می خوای بخوابی میبینی كسیو نداری كه بهت فكر كنه چقدر تنهایی
![]() ![]() |